نقد

نقد‌شعری از «سمیه‌ابراهیمی»/پویان فرمانبر

نگهبانِ بی عرضه‌ای دارد این دهان

هنوز کرم نخورده‌ایم

و دندان قروچه می‌رود

صف آرام نگرفته

اگر سرِ هر دستانداز ترمز نکند

چپ می‌شود

مثل دندان کرم خورده‌ای

میکشد لایی

تا خط اول

همان راهداری

که نمی‌رسد به خیابان‌ها

و ما

که تنها حومه‌ایم

شده‌ایم ولو

گودالی کنده‌ایم

تا استفراغمان کند این دهان و باز

لای لبخندی

حوا بخوریم.

نقد شعر

این شعر، خودبسنده است؛ یعنی هم به بیرون و هم به متن اصلی ارجاع دارد. اینگونه متن‌ها ویژگی خوبی دارند؛ یعنی متنی که شما بتوانید با توجه به نشانههایی که در خودش تعریف می‌کند و همچنین نشانه‌های بیرونی، آن را تاویل کنید.

“نگهبانِ بی عرضهای دارد این دهان”

در اینجا “نگهبان” همان سگ نگهبان است، سگ نگهبان این دهان چیست؟

“هنوز کرم نخوردهایم”

آن چیزی که باعث می‌شود این دهان کِرم نخورد یا به عبارتی کِرم نریزد

اما نگهبان این دهان کیست؟

“و دندان قروچه می‌رود

صف آرام نگرفته”

در اینگونه شعرها رفتار چندواژگانی یا رفتار چند خواسته‌ای برای تولید معنای تازه می‌تواند بسیار مثمر ثمر باشد و دندان قروچه می‌رود که بریزد، چه چیز بریزد؟ کِرم بریزد، به چه دلیل؟ برای چه کسی؟ برای آن کسی که می‌خواهد به نگهبان دهان یورش ببرد، آیا نگهبان دهان، دندان‌ها هستند؟! میتوان هم گفت بله و هم گفت سگِ نگهبانِ دهان در اصل دندان‌ها هستند؛ به این صورت که اگر جسمی بخواهد وارد حلق شود، دندان به عنوان سگِ نگهبان می‌تواند به آن حمله کند، پس دندان می‌تواند این نقش را داشته باشد. حال جالب اینجاست که همین نگهبانِ دهان یعنی دندان کِرم می‌خورد. در اینجا زبان نیز می‌توانست نقشی داشته باشد که اگر بخواهیم به آن نقشی بدهیم به جای اینکه نقش زبان گوشتی را به آن بدهیم، نقش زبان کلمات را می‌دهیم یعنی پای فعل‌ها را به میان می‌کشیم.

“و تنه میزند حرفی اضافه

این فعلهای گاز گرفته”

چرا؟ چون ما در آن دهان زبان را داریم، زبان اگر به گردش درآید فرهنگ‌ها به وجود خواهد آمد و فرهنگ هم سرنوشت ماست.

“اگر سرِ هر دستانداز ترمز نکند

چپ میشود

مثل دندان کرم خوردهای

میکشد لایی”

لایی در اینجا آن جای خالیِ است که اگر دندان نگهبان دهان باشد، می‌تواند از آن جای خالی نفوذ کرده دمار از روزگار زبان دربیاورد.

“تا خط اول

همان راهداری

که نمیرسد به خیابانها

و ما

که تنها حومهایم

شدهایم ولو

گودالی کندهایم

تا استفراغمان کند این دهان و باز

لای لبخندیم

حوا بخوریم”

در اینجا با نشانه‌سازی فضاسازی می‌شود؛ یعنی ربط دادن هوا خوردن به حوا خوردن (قورت دادن زن)، یعنی چگونه می‌توان حوا را خورد یا چگونه می‌توان حوا را نابود کرد! فرهنگی که در پشت حوا هست همان فرهنگی‌ست که موجب نابودی لیلا شده، لیلا با آن عظمت، اولین روشنفکری‌ست که در تاریخ آمده است که با آدم متولد می‌شود و در زیبایی چیزی کم از آدم ندارد، اما در معاشقه کردن نمی‌خواست نقش مفعول را بازی کند. بحث بر سر این نبود که خدا به لیلا گفته که (اکنون آن را به نام شیطان می‌شناسند) سجده کن! خیر! خدا خودش در انجیل و تورات می‌گوید من انسان را زن و مرد آفریدم، یعنی آدم جفتشان مثل هم بودند، هر دو دارای عقل و شبیه هم بودند، درواقع آن‌ها را برابر آفرید و اصل قضیه این بوده که لیلی و آدم برابر بودند، ولی در جایی می‌گوید آدم را هم زن و هم مرد آفریدم، یعنی یک نفر که ترنسکشوال بوده یعنی هم کیر داشته و هم کوس داشته. به هر ترتیب ما قرائت اول را میپذیریم؛ یعنی خدا دو نفر را ساخته، لیلی و آدم که جفتشان از لحاظ زیبایی برابر بودند ولی لیلی نمی‌خواست نقشی منفعل داشته باشد، نمی‌خواست مطیع باشد و این در سکس اتفاق افتاد، یعنی آدم همیشه می‌خواست فاعل باشد و لیلی چه در ایده و چه در عمل زیر بار نمی‌رفت. در نتیجه لیلی از آن فضا جدا می‌شود، منتها آدم بالاخره دچار نافرمانی شده و به زمین تبعید می‌شود. درواقع لیلی فقط از این سیستم جدا شد که بعد‌ها لقب شیطان می‌گیرد که یهودیها سه اسم اعظم را در تختخواب فرزند پسر تا هشت روز و در تختخواب دختر تا بیست روز قرار می‌دهند که لیلی به اینها تجاوز نکند و از آن‌ها جن به وجود نیاورد و داستان‌هایی که در پشت آن هزار حکایت هست که خود بحث مفصل دارد. ولی اصل قضیه این است که وقتی لیلی می‌رود سپس آدم نزد خدا رفته و گلایه می‌کند که تنها مانده، خدا حوا را به عنوان یک مطیع و یا یک بچه از دنده چپ خود آدم به وجود می‌آورد و فرض بر این است که حوا باید مطیع آدم باشد. این شعر می‌خواهد در پایان، حوا را قورت دهد، در اصل زبان است که حوا را قورت می‌دهد؛ یعنی تنها این زبان است که می‌تواند با کنشمندی و فرهنگ‌سازی از پس سنت زنستیزی بربیاید. چون فقط حیطه زبان شفاهی است که می‌تواند متغیر باشد و تغییر کند و آنچه که تغییر می‌کند فرهنگ را نیز تغییر می‌دهد و چون تنها زبان شفاهی است که قدرت تغییر و تاثیرگذاری دارد، به همین دلیل فقط این زبان است که می‌تواند علیه سنت قیام کند؛ سنت در اینجا یعنی سنتی که در پشت حوا است. درواقع شما بدون توجه خلاق به زبان نمی‌توانید یک فمینیست باشید، یعنی شعر فمینیستی مجبور است که زبانی باشد و از کارکرد زبانی برخوردار باشد. کسی که سادهنویس است ساده فکر می‌کند، به هیچ عنوان نمی‌تواند فمینیست باشد، زیرا ادبیات فمینیستی ادبیات آوانگارد، زبانی، خلاق و دارای فرهنگ تازه است که باید فرهنگ خاص خودش را تولید کند. ادبیاتی که از تمام المان‌های گذشته تبعیت کند هرگز نمی تواند فمینیستی باشد.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *