شعر

شعری از«بهزاد خواجات»

شب خاموش

که درست در آستانه ی شهر ایستاده باشی

و تورم‌های این شب خاموش

نگذارد که پا بگذاری

به یکی ازپنج‌شنبه های مردم خوشبخت .

اما تو در این شهری

در یکی از خیابان های اول و آخرش در مه …

در خود و در خود و در خود نشستن ، دویدن

که زنی ناگهان

بخورد به صورتت با آن پیراهن جگری

و همین طور خون و استخوانی

که گفتی : پروردگارا رخصت !

و دارد با دوچرخه‌ی خود …

خانه ی من این جاست

و عصر این شمشادها

که نفس نفس از خود بازگشته‌اند

نمی‌گذارد که راه را گم کنم .

پس بادها را نگه داشتیم

تا دست بساییم بر تن خویش

و اعصاب درهم شهر را

– در بازارهای شلوغش 

دانه دانه دوباره بچسبانیم بر کاسه‌ی تنبور

اما شب شده بود

و من ایستاده بودم بر آستانه‌ی شهر

که جنازه‌ام ناگهان در اتاق کوچکی یافت شد

در یکی از پنج شنبه‌های دویده به جای من

با زن !

 

و بالاها ، آن بالاترها

دوچرخه‌ای گیر کرده

در چرخ دنده‌های ملکوت .

هفت بچه در شمردن خود

هفت بچه کم آوردند ….

قصه‌های این شب خاموش ….

 

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *