نقد

نقد شعر «ایوب‌مردانی»/ علی عبدالرضایی

على عبدالرضايى با روش‌هاى متنوعى به نقد شفاهى شاعران كالج مى‌پردازد. در «كارگاه شعر عبدالرضايى»علاوه بر فايل صوتى كارگاه‌هايى كه تاكنون برگزار كرده گاهى متن پياده شده‌شان را نيز قرار مى‌دهيم. عبدالرضايى در اغلب كارگاه‌ها شعرهاى مورد بررسى را اديت مى‌كند، در اين‌جا گاهى متن اصلى و نسخه اديت شده‌شان را منتشر مى‌كنيم تا مخاطبان، آن‌ها را با هم قياس كرده به تجربه خوانشى‌شان بيفزايند.

 

ساعت دقیقن شش صبح

نیست

آمده‌ام سیگاری نکشم

از سوراخی که در ریه‌ام

دری باز کرده

در ساعتی که در پنج بود

ترک رفته

برعکس مانده‌ام

که از دورش

کسی را هی صدا

نجاتم دهد را

از تراس دود شده‌ام بالا

به من کسی نرفته توی کجا

کجا را خواب ببینم حالا

چیزی هست که بر‌ندارم از یخچال؟

نزدیک به هشت صبح نیست

دوشی وا کرده‌ام از سقف

کف کرده‌ام بیرون

بچه‌های آن پایین

دارند دور میدانی از برفک

می‌میرند از آزادی

نزده‌ام بیرون با موهام

اگر نیستی

لخت بیایم جایی

و دو تا شلوار بپوشم

هردو رنگی

که تا سرکار

سیگار و مربا دارم

عجله‌ای نیست لای دوپام

باید زودتر برگردم

و عکست را…

تازه شش صبح است ول کن

باید سیگاری بکشم

نقد شعر:

اگر در زندگی به اطرافتان توجه کنید، مشاهده می‌کنید که همه آمده‌اند تا کاری بکنند، همه کوشش می‌کنند که‌ بی ثمر نباشند اما اگر درست نگاه کنید، متوجه می‌شوید که هیچکدام از آن‌ها در واقع هیچ کاری انجام نمی‌دهند؛ یعنی یک سیر بطالت را همه‌ی اطرافیان شما دارند طی می‌کنند و به آن دلخوش بوده این بطالت را بدل به جامعه و اخلاق اجتماعی کردند و با آن خرسند هستند و لذت می‌برند که‌ از تمدن برخوردارند و اصول شهروندی را رعایت می‌کنند. همه‌ی کارمندان و کارگران و بخش‌هایی که قشر متوسط جامعه را تشکیل می‌دهند، آدم‌هایی هستند که‌ هیچ هدفی ندارند، درواقع طبقه‌ی متوسط در هر جامعه‌ای اساسن فاعل هیچ انقلاب و تغییری نبوده، همیشه طبقه‌ی فرودست به تنگ آمده و طبقه‌ی فرادست چون فرصت مطالعه داشته، فکر کرده است. حالا در این بههم ریختگی انگار شاعر می‌خواهد که متوسط نباشد، شاعر می‌خواهد کاری نکند پس شعر را با یک انکار شروع می‌کند:

“ساعت دقیقن شش صبح نیست

آمده‌ام سیگاری نکشم”

اینکه ما می‌خواهیم با نهی کاری بکنیم، با شعار اینکه ما می‌خواهیم هیچ نکنیم و با نیهلیسم این حجم را پر بکنیم، زیباست؛ یعنی به نظر من نیهیلیسم متعالی و خلاق، نیهلیسمی‌ست که در بی معنایی گیر نمی‌کند بلکه سعی می‌کند معنایی تازه بیافریند، در واقع یک نیهلیسم متعالی نیهلیسمی نیست که بگوید: اوکی چیزی نیست همه چی بیهودهست و باید مرد. درواقع اگر به درک بی معنایی و به درک هیچی نمی‌رسد باید این خط عمر را یک خط شانس در نظر بگیرد و سعی ‌کند در این شانسی که دارد خلاقیت ایجاد کند. سعی کند در این بی معنایی مطلق و هیچ بزرگ، معنایی تازه تولید کند. خیلی‌ها سعی می‌کنند عهدی داشته باشند و با تصور اینکه نجات دهنده خودشان هستند و به کار میآیند دست به واکنش و فعالیت می‌زنند، حالا کسی که به هیچکدام اعتقادی ندارد، سعی می‌کند با استفاده از بی معنایی به معنایی تازه برسد، این‌جاست که با یک نهی مواجه می‌شویم؛ یعنی می‌گوید:

ساعت دقیقن شش صبح نیست/ آمده‌ام سیگاری نکشم

من فکر می‌کنم که در تکنیک این شعر باید فضای منفی و نهی را آنقدر موکد کنیم تا جواب دهد؛ یعنی شعری بسازیم با فرم هیچ! که این هیچ را با فرم نهی پیش ببریم و ببینیم که به کجا خواهیم رسید، پس باید تمام سطرهای اضافی شعر را کنار بگذاریم، این پیشنهاد من به شاعر است.

“چیزی هست که برندارم از یخچال؟”

این سطر زیباست در واقع چنین سطرهایی باید مرکز شعر قرار گیرند و سطرهای دیگر حذف شوند چون هیچ نقشی در شعر ایفا نمی‌کنند.

“نزدیک به هشت صبح نیست”

این سطر، زیباست نباید حذف شود.

“دوشی وا کرده‌ام از سقف

کف کرده‌ام بیرون

بچه‌های آن پایین

دارند دور میدانی از برفک”

شاعر دقیقن باید این سطرها را با انفعال نشان دهد؛ یعنی به حالت منفی درآورد مثلن:

“زیر دوشی که نیست ایستاده‌ام”

شاعر درواقع می‌خواهد از ساعت شش صبح به هشت صبح برسد که بهتر است با یک فضای نهی با یک انفعال و نهی کردن شعر را جلو ببرد و ببیند در نهایت به کجا می‌رسد.

شاعر تکنیک را به خوبی تشخیص داده است ولی شعر را به درستی اجرا نمی‌کند و سطرهای بیهوده زیادی می‌آورد که اصلن به کار شعر نمی‌آید. این شعر می‌تواند شعر مهم و خلاقی باشد اگر با همین تکنیک جلو برود؛ یعنی حتا یک سطر هم بیهوده نباشد.

پیشنهاد می‌کنم به شاعر که این شعر را تکنیکی‌تر کند با تفکر به اینکه ما قرار است با افعالی که خواجه هستند و قرار است که نکنند، بکنیم. این خیلی مهم است که ما وقتی ادعایی نداریم خودی نشان دهیم و بکنیم، در شعر باید عملِ کردن را به درستی انجام دهیم با همان گاردی که قبلن در مورد آن حرف زده‌ام، همان سکس تانترایی؛ در این سکس همه چیز دچار تعلیق می‌شود و شما به ارگاسم نمی‌رسید. شما در این سکس همه چیز را در خلاء دچار تعلیق می‌کنید و این تعلیق باعث ایجاد تفکر می‌شود و با این تعلیق‌ها شما به شهود شعری می‌رسید. شاعر باید این تکنیک منفیگردانی را به عنوان یک تم شعری مورد استفاده قرار دهد و در کلِ شعر پخش کند تا به نتیجه برسد، حالا به سطر آخر توجه کنیم:

“تازه شش صبح است ول کن

باید سیگاری بکشم”

این پایان خوب است؛ یعنی در واقع شاعر در حال تخیل کردن بوده است و هنوز شش صبح است و همه این اتفاقات را شاعر فکر می‌کرده یا ممکن است یک صبح دیگر باشد. این تفکر کار شاعر است و این تکنیک است که کار را پیش می‌برد و باید برای این تکنیک ارزش قائل شویم، این چیزی است که در شعر فارسی دیگر وجود ندارد؛ یعنی ما درواقع در شعر فارسی، شاعر نداریم، لمپن شاعر داریم، ترانهسرا نداریم، لمپن ترانه‌سرا داریم. اساسن همه‌ی این‌ها برای اینکه کاری بکنند هیچ کاری نمی‌کنند؛ یعنی شما در انواع ترانه‌ها و شعرهایی که می‌بینید، چیز تازه‌ای برایتان وجود ندارد. دقیقن وقتی می‌خواهند تفکری را تزریق کنند و یا شعری سیاسی بنویسند همه آن چیزهایی را که خود مردم هم می‌دانند بازگو می‌کنند؛ یعنی در تمام غزل‌هایی که نوشته می‌شود حتا غزل‌هایی که خیلی رادیکال هستند تمام آن چیزهایی گفته می‌شود که خود مردم هم می‌دانند و به مردم هرگز چیز تازه‌ای داده نمی‌شود. سینماگران ما هم همین کار را می‌کنند. سینماگران متعالی ما در اصل کاری نکرده‌اند، همه‌ی آن چیزهایی که در جامعه وجود دارد را به صورت ریز ریز به مخاطب نشان می‌دهند و از بس در بخش سینما شاهد انبوه لمپن‌ها هستیم درواقع در آن‌جا هیچکس فکر نمی‌کند هیچکس کاری نمی‌کند، پس شما بهتر است سعی نکنید کاری بکنید و به خاطر اینکه لمپن نباشید سعی کنید هیچ کاری نکنید و این اتفاقی است که در شعر ایوب مردانی ممکن است اتفاق بیفتد؛ یعنی عمد داشتن به اینکه من نمی‌خواهم مثل شما لمپن باشم؛ من لمپن نیستم؛ من نمی‌خواهم یک پست بگذارم و هزاران لایک بخورد، من می‌خواهم پنج نفر همراه من فکر کنند و مرا بفهمند، پس باید سعی کند که فرق داشته باشد، این جنبشی‌ست که کالج شعر باید روی آن حساس باشد؛ اینکه ما چگونه می‌توانیم لمپن نباشیم. مقصود من از لمپن، تعریفی نیست که در گذشته انجام شده است و یا مربوط به امثال شعبان بی مخ باشد، درواقع منظور من از لمپن‌ روشنفکرهایی‌ست که قبلن به عنوان روشنفکران شعاری مطرح کردم و این‌ها کسانی هستند که‌ هیچ کاری نمی‌کنند، هیچ قدمی رو به جلو برنمی‌دارند و مدام پشت سر مردم هستند که‌ وحشتناک است. همه دارند کاری می‌کنند ولی درواقع هیچ کاری نمی‌کنند. شاعر برای اینکه شعرش دچار این اتفاق نشود باید نشان دهد که دچار ادا و اطوار نشده است، درواقع کاری نکند و ما برای اینکه نشان دهیم هستیم باید نشان دهیم که هیچی نیستیم.

 

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *