اخلاق هاناماخوسي- ساحل نوري

حدود یازده صبح روز پنج شنبه هانا روی نیمکت نمدار خاکستری دادگاه طوری لم داده بود که گویی اتفاق‌های پیرامونش آهسته‌تر برای او رخ می‌داد، دست‌هایش از فضای سرد اتاق یخ کرده بود و به میز کوچک روبه رویش جوری زل زده بود که انگار هر لحظه انتظار داشت قاضی از پشت آن ظاهر شود، در اتاق هفت نیمکت دیگر وجود داشت که همه خالی بودند، همانطور که فکر می‌کرد فاحشه مست معتاد هیچکس را نداشت.
در کنار او وکیلش آرام ورقه‌هایش را چک می‌کرد و زیر لب چیز هایی احتمالن راجع به حمایت از او می‌گفت.
در چوبی اتاق با صدای ناخوشایندی باز شد و قاضی با کتابی که کلمه‌ی قانون روی آن به راحتی دیده می‌شد وارد شد و پشت میز کوچک نشست.
-خوب شروع می‌کنیم، لطفا اظهاراتتون رو روی کاغذ خلاصه بنویسد یا اگر نوشتید به من تحویل بدید.
وکیل به سرعت برگه‌ایی درآورد و تقدیم قاضی کرد.
-خوب تعریف کنید در روز پانزدهم در کوچه دهم چه اتفاقی افتاد؟
هانا با چشمانی که نه درشت بود نه ریز به قاضی زل زده بود هرچیزی جز آن اتفاق یادش می‌آمد ،انتظار صدای چکش برای شروع، قاضی بدون لباس فرم و میز کوچک تمام تصوراتش را بهم ریخت.
هانا در شهر بسیار کوچکی در جنوب بدنیا آمد، نه آنقدر رنگ پریده بود که به شمالی‌ها بماند نه آنقدر تیره که جنوبی بنامیمش، هنگامی که رشد کرد به طور غیر قابل باوری نه بلند بود نه کوتاه ،هنگام صحبت نه آنقدر آرام بود که خسته کننده باشد نه آنقدر شلوغ که اذیت کند ، موهایش را هم همیشه حالت بینابین کوتاه می‌کرد یا شاید هم از آن حد بیشتر رشد نمی‌کردند.
هانا متوسط بود حالتی بین کم و زیاد ، آنقدر راست نمی‌گفت که راست‌گو باشد،دروغ هایش هم در حدی بود که دروغگو ننامنش.
او در یک شرکت حمل و نقل کار می‌کرد با حقوق،خانه و ماشین متوسط ،در حاشیه‌ی اتفاقات مهم مثل نقطه کوچک سیاهی بود،که اگر پاک می‌شد هیچکس تصورش را هم نمی‌کرد که روزی آن نقطه وجود داشته است.
با سی و پنج سال سن،سی و پنج سال باقی مانده عمرش را می‌شد برایش به راحتی نتیجه بازی بارسلونا و مارسیا حدس زد. روز پانزدهم در کوچه دهم با سرعت متوسط از محل کارش به سمت خانه رانندگی می‌کرد، صد متر جلوتر جلوی در آپارتمانی، در حاشیه خیابان زنی موهای فاحشه‌ایی مست ومعتاد را می‌کشید، چهار بچه قد و نیم قد زن گریه کنان کنارش ایستاده بودند و کتک زدن مادر خود را تماشا می‌کردند، زن خطاب به بچه‌ها می‌گفت:این همان جنده‌ایی است که پدرتان را از شما گرفته و ما را بدبخت کرده
فاحشه مست معتاد آنقدر کشیده بود که نای حرکت نداشت حتی نمی‌توانست خود را از مشت و لگدهای زن نجات دهد، هانا به آپارتمان نزدیک می‌شد،زن که از کتک زدن فاحشه خسته شده بود روی پیاده رو افتاد و زار زار گریست، فاحشه با موهای بهم ریخته و لباس‌های پاره کشان کشان به سمت خیابان حرکت کرد، هانا ترمز کرده بود تا او بتواند رد شود، فاحشه در میانه راه ایستاد و به هانا زل زد با صدای بلند به او گفت:بزن بهم راحتم کن، از این زندگی خسته شدم.
آنقدر معصومانه این درخواست را کرد
که هانا نتوانست لذت خدا بودن را از خود دریغ کند چند متری به سمت عقب حرکت کرد و سپس با سرعت به فاحشه که با چشمانی از حدقه درآمده به او نگاه می‌کرد، زد.
فاحشه روی زمین افتاده و خونش همه‌ی اطرافش را پوشانده بود، مادر و چهار فرزند با بهت به تصادف نگاه می‌کردند هانا به آرامی از ماشین پیاده شد و آنقدر منتظر ماند تا پلیس آمد.
قاضی با صدای بلند پرسید :آیا اظهارات وکیلتان را قبول دارید؟
هانا به آرامی سر تکان داد
قاضی گفت:می‌دانید آن خانمی که با او تصادف کرده‌اید مرده است و با توجه به صحبت شاهدان و سابقه اعتیاد آن خانم شما بی‌گناه شناخته می‌شوید،
صحبتی ندارید؟
هانا سر تکان داد
او باید خیلی خوش شانس می‌بود که در آن کوچه کسی جز آن مادر و چهار بچه‌اش نبودند، وقتی پلیس‌ها آمدند ،آن زن به پلیس‌ها گفت:این خانم بی‌گناه است،این فاحشه خودش را جلوی ماشین انداخت من شاهدم
لذت تصمیم گرفتن برای زنده ماندن یا مردن فاحشه زندگی هانا را تحت شعاع خودش قرار داد.
گویی روحی دیگر در او دمیده بودند، موهایش بلندتر و قدش درازتر شده بود،کارهایش را به درستی در اداره انجام نمی‌داد ،عوضش با مدیرانش لاس می‌زد، حتی ترفیع هم به او دادند،شب‌ها تا دیر وقت در دیسکوها و بارها می‌ماند، پولش را حساب می‌کردند، برایش لباس می‌خریدند، اگر از آنها خوشش می‌آمد به خانه می‌بردشان و با آنها می‌خوابید اگر هم نه،یک جوری دورشان می‌زد،حالا دیگر پولدارتر،زیباتر و جذاب‌تر شده بود. روزی مردی بسیار جذاب را ملاقات کرد، روز ها و شب‌ها را با او می‌گذراند، مرد همسر و فرزندانش را بخاطر او رها کرد، هانا با او تمام روابط دنیا را تجربه کرد، به تمام کشور ها سفر کرد و دنیا را با او درنوردید تا زمانی که چشم‌هایش را گشود و خود را کنار آپارتمانش در کوچه دهم همراه چهار کودک گریانش در حال کشیدن موهای معشوقه فاحشه مست معتاد شوهرش دید، فاحشه مست هیچ تلاشی برای رهایی نمی‌کرد، هانا خطاب به فرزندانش گفت:این همان جنده‌ایی است که پدرتان را از شما گرفته و ما را بدبخت کرده.

ماشینی به آرامی نزدیک می‌شد،هانا با خود اندیشید، اگر فاحشه کمی زرنگ‌تر بود می‌توانست از همه این اتفاقات قسر دربرود.


دیدگاه خود را ثبت کنید



* وارد کردن ایمیل اجباری است.بدرستی ایمیل راوارد کنید.
* وارد کردن نام اجباری است.بدرستی نام راوارد کنید.
* وارد کردن متن اجباری است. متن دیدگاه راوارد کنید.