حكم دشت- رضا فرخ‌فال

حالا چرا آنجا؟.. زیر آن تک درخت توت؟ این را بارها از خودم پرسیده بودم و از کار این هم‌بند سابق سر در نمی‌آوردم. در آن پارک نزدیک خانه‌شان، نزدیکی‌های غروب، می‌رفت و روی نیکمتی، تنها نیمکت در آن پارک، زیر تک درخت توت می‌نشست و به نقطه‌ای نامعلوم خیره می‌ماند. پارک که نبود، تکه زمین بایری بود با باغچه‌ای خشک و بقایای یکی دو سرسرک و چرخ و فلکی از کار افتاده...و اگر او را به خانه نمی‌آوردند تا پاسی از شب همانجا در تاریکی نشسته بود.
دامادش، مردی سی و چندساله، هم سن و سال خودم، من را به آن تکه زمین بایر برده بود. اما او آن روز پیدایش نشد. دامادش می‌گفت قبل از اینکه بیاید اینجا مدتی در خیابان‌های اطراف پرسه می‌زند و به نظر هوش و حواس درستی ندارد. نگرانش بودند که در این پرسه زدنها اتفاقی برای او بیفتد. آنجا ایستاده بودیم منتظر و من در تعجب که چرا حالا این هم‌بند سابق باید از ما رو پنهان کرده باشد. دامادش انگار می‌خواست سوالی را از من بپرسد که هربار تا نوک زبانش می‌آمد و منصرف می‌شد. سیگاری آتش زد، یکی هم برای من، تا بالاخره گفت:
" فکر نمی‌کنین، حالا بعد از زندان... اینجا قراری، چیزی، با کسی داشته باشه؟"
درجا در جوابش گفتم:
" قرار؟.. آخه قرار باکی؟ "
آنجا زیر درخت توت ساعتی منتظر ماندیم، اما او نیامد. با غروب آفتاب همه صداهای شهر در آن تکه زمین بایر رو به خاموشی می‌رفت. فقط از بالای سرمان صدای گنجشک‌هایی می‌آمد که از لابلای شاخه‌های درخت توت جیک جیک می‌کردند.
آدم‌هایی که در آن سالها از زندان جان به درمی‌بردند تا مدت‌ها حال عادی نداشتند. این طبیعی بود. خود من بعد از زندان دلم می‌خواست یکریز حرف بزنم درباره هرچیزی بی‌هیچ ضبط وربطی. اما این هم بند سابق من، درست برعکس من، به کلی ساکت شده بود و حتا وقتی نوه‌هایش از سر و کولش بالا می‌رفتند آنها را می‌بوسید و می‌بویید بی‌آنکه کلمه‌ای بر زبان بیاورد. دامادش نگران بود که نکند او حافظه‌اش را دارد به کلی از دست می‌دهد.
تا آنجا که به یاد می‌آوردم در زندان هم او آدم پر حرفی نبود. هم‌بند‌های چپ او را به حال خود گذاشته بودند و ندیده بودم که با زندانی‌های دیگر هم حشرونشری داشته باشد و یا حرفی بزند. اولین بار که نگاهم به او افتاد در هواخوری بود. با خودم فکرکردم او را دیگر برای چی گرفته‌اند؟.. به نظر پنجاه ساله آدمی می‌آمد که حتما پیرتر و شکسته تر از سن واقعی خود نشان می‌داد. با موهایی فردار سفید شده وعینکی با شیشه‌های قطور و روپوش آبی کدر به تن روی خطی مستقیم برای خودش می‌رفت و برمی‌گشت. در یکی از همین هواخوری‌ها بود که جلو چشم من دوتا از تواب‌ها که دنبال هم دویدند چنان تنه‌ای به او زدند که مرد بیچاره تعادلش را از دست داد و با یک طرف صورت نقش بر زمین شد. هیچوقت نفهمیدم که آن کار تواب‌ها به عمد بود یا نه، اما در آن لحظه من انگار مشتی ماسه را زیر دندان‌هایم می‌جویدم و سخت جلو خودم را گرفته بودم که با آنها درگیر نشوم. با چند نفری دیگر او را به داخل بند بردیم. یک طرف صورتش غرق خون بود و تکه‌ای از پوست گونه‌اش کنده شده بود. پانسمان خواستیم که دادند و او را با چند تا پتو پشتش تکیه داده به دیوار خواباندیم تا خون بند بیاید.
دامادش آن روز به من گفت:
" فکر نمی‌کنین این آخری‌ها کسی را لوداده، یا بگوییم تعهدی چیزی داده که حالا وجدانش یک جوری راحت نیس؟"
درجوابش گفتم:
" شما پدر زنت را بهتر از من می‌شناسی . کی را لو داده باشه؟ آنهم حالا... مگر او اصلا به جایی یا تشکیلاتی وصل بوده که کسی را لو بده... تعهد؟...تعهد داده باشه که چی؟ از همه ماها یکجوری تعهد گرفتن.. اما از او تعهد گرفته باشند که چه کار نکنه؟.. "
ما هردو به دلایلی احمقانه و خیلی اتفاقی دستگیر و زندانی شده بودیم. عضو هیچ حزب و گروهی نبودیم. او حدود دو ماهی پیش از من آزاد شده بود. یک‌ روز بالاخره اسمش را صدا زدند و او را برای ابلاغ حکم آزادیش پیش قاضی بردند. خیلی طول نکشیده بود، کوتاه و مختصر، و آن طور که برایم گفت قاضی فقط چند کلمه با او حرف زده بود. او را با چشم بسته درست به همان طبقه دوم ساختمانی برده بودند که دو ماه بعد من را هم بردند. قاضی پرونده هر دو ما یکی بود. قاضی به او گفته بود:
" حالا که داری می‌ری بیرون...اما دیگر نبینم از اون کس‌شعرهای میهنی بگویی و وقاحت را به جایی برسونی که با دست خودت..."
و او نگذاشته بود که قاضی حرفش را تمام کند. شاید خواسته بود بگوید که دیگر شعر نمی‌گوید و دیگر با دست خودش شعری میهنی را زیراکس و پخش نمی‌کند، اما فقط برزبانش آمده بود که
" ...چشم!"
فقط همین. من آن روز ازاین جواب او به قاضی قاه قاه خندیدم. در آن ساعات آخر با هم وسایلش را جمع کردیم. همدیگر را دربغل گرفتیم و بوسیدیم با اشک. چه غمی در دلم نشست از رفتن این مرد با اینکه می‌دانستم خودم هم بزودی آزاد می‌شوم.
ازآن روز تا حالا چه اتفاق دیگری ممکن بود افتاده باشد؟ دامادش می‌گفت او را پیش دکتر برده‌اند. دکتر فقط یک جور قرص خواب‌آور تجویز کرده بود که او به آنها لب نزده بود. دامادش می‌گفت:
" خیلی به شما احترام می‌گذاره...فکر می‌کنم حرف شما را گوش می‌کنه."
همان هفته اول بعد از آزاد شدنم داماد او با ماشین به دنبالم آمد و با هم به خانه آنها رفتیم. سر راه ایستاد تا جعبه‌ای شیرینی و یک دسته گل بخرم و دو ساعتی طول کشید تا از خیابان‌های شلوغ و ترافیک به مقصد رسیدیم. خانه‌شان در یکی از محلات پرت و دور افتادۀ شهر بود که من هیچوقت گذارم به آنجا نیفتاده بود. خانه‌ای کوچک و دو طبقه در میان ردیفی از خانه‌های یک شکل که در طبقه هم کف او و زنش زندگی می‌کردند و در طبقه بالا دخترش، دامادش و نوه‌ها. در همان لحظه ورود و دست و رو بوسی حس کردم که چیزی در او، در نگاهش، تغییر کرده است. به دنبال عمل آب مروارید زودرس عینکی با شیشه‌های قطور به چشم می‌زد که حالا از پشت آنها مردمک‌های درشت شده‌اش روی هیچ چیز تمرکز نداشت. من را بغل کرده بود، اما انگار من را نمی‌دید. چشم‌هایش نگاه نداشتند مثل چشم دیوانه‌ها که زمانی در سالهای دانشجویی دیده بودم ( برای تحقیق به تیمارستانی در جنوب شهر رفته بودم) و یا مثل چشم بازجوهای مومن آن طور که بعدها در زندان دیدم. آنها نگاهت نمی‌کردند مگر وقتی که با حدقه‌های دریده صورتشان را می آوردند توی صورت، چشم در چشم، و منتظر می‌ماندند که تو کی پلک می‌زنی...این را آن روز که سر زمین بایر رفته بودیم به دامادش گفتم. با تعجب گفت:
" آه ، بله ، چشم‌هاش!..این را من متوجۀ نشده بودم. فکر می‌کردم که خب... این حالت روحی او بعد از اون زندان طولانی فقط یه افسردگی گذراس."

هوا دیگر تاریک شده بود، اما ما هنوز زیر درخت توت این پا و آن پا می‌کردیم. پیش از رفتن من نگاهم به تکه کاغذ مچاله شده‌ای روی خاک‌ها افتاد. خم شدم و آن را برداشتم. چه کنجکاوی بیهوده‌ای! هیچ چیزی روی آن نوشته نشده بود. تکه کاغذ بی‌مصرفی بود که باد آن را با خود به آنجا آورده بود. دامادش می‌گفت بار آخر تا نزدیکی‌های نیمه شب منتظر او مانده بودند. وقتی به پارک می‌آیند او را نشسته روی نیمکت پیدا می‌کنند. نمی‌خواسته به خانه برگردد. او را به زور از روی نیمکت بلند می‌کنند. با هر دو دست و با نیرویی بعید از آن جثه لاغر و تکیده نیمکت را چنگ زده بوده است.

بعد از زمین خوردنش بود که توانستم به او نزدیک شوم. آن شب تا صبح بالای سرش بیدار مانده بودم که اگر استفراغش گرفت نگهبان را خبر کنم. اما او به خوابی عمیق فرورفته بود. روزهای بعد در هواخوری باهم قدم می‌زدیم و از هر دری صحبت می‌کردیم. برایم گفته بود که تا پیش از انقلاب کارمند کارگرینی وزارت فرهنگ و هنر سابق بوده است. گاه به گاه شعر هم می‌گفته است بیشتر غزل و با تخلص "اخگر". در این قدم زدن‌ها گاهی یکی از شعرهایش را از حفظ برایم می‌خواند. آخرین شعرش یک شعر میهنی بود که همان کار دستتش داده بود. با اصرار من آن را برایم خواند. شعر آشکارا نیش و کنایه‌هایی به حکومت و اسلام داشت. خودش آن را زیراکس و پخش کرده بود. نسخه‌های شعر دست به دست گشته بود و یک نسخه از آن را در کیف دستی افسرخلبانی کودتاچی در حال فرار پیدا کرده بودند و به سراغ او آمده بودند. بقیه ماجرا معلوم بود. از هم بندی‌های چپ شنیده بودم که وقتی او را به عمومی آورده بودند تا مدتها نمی‌توانسته روی پاهای خودش بایستد. زیر بغلش را می‌گرفته‌اند و با پاهای عفونت کرده‌اش در اثر ضربات شلاق کشان کشان او را به دستشویی می‌برده‌اند و او بارها در این فاصله خودش را خیس می‌کرده است. درهمان قدم زدن‌هایمان در حیاط زندان بود که یکبار خودش گفت قبل از انقلاب شعر چند تا آهنگ را هم برای خواننده‌های کوچه بازاری ساخته است و وقتی یکی از آنها را که هنوز به یاد داشتم برایش زمزمه کردم قطره‌ای اشک در چشم‌هایش حلقه زد. عینکش را برداشت وپلک‌های مرطوبش را با پتۀ پیراهن زندان پاک کرد و دوباره عینک را به چشم گذاشت. گفتم:
" اگه ناراحتت می‌کنه می خواهی نخونم؟ "
و او گفت:
" نه، نه، بخون...چه صدای خوبی!.. فکر نمی‌کردم یه روزی آدم روشنفکری مثل تو این آهنگ را از حفظ برای من بخونه ، اونهم اینجا..."

دامادش عکسی را به من نشان داده بود که او را در یک گروه ساز و ضربی آن سالها نشان می‌داد. در سن نیم دایره یک کاباره یا کافه‌ای او در میان آنهای دیگر نفر اول در ردیف ایستاده بود و همه خواننده زنی را در میان گرفته بودند. با یک نگاه قیافه او را حتا بی عینک، و با سبیلی قیطانی پشت لب در عکس تشخیص دادم. موهای پرپشت و فردارش را ( و حالا یکدست سیاه در عکس) با دقت به عقب شانه زده بود و کراوات پهنی از لای یقه‌ تا روی کمربندش آویزان بود. زن رقاصه با شانه‌های لخت و ران‌هایی فربه میکروفن را نزدیک دهان گرفته بود، انگار که جام شرابی را، و وانمود می‌کرد در خلسۀ آوازی بی‌انتها ست. این عکس را در بازجویی خانه‌شان پیدا نکرده بودند، اما عکس‌های دیگری در پرونده‌اش بود و بازجوها هر بار زیر شلاق سر او فریاد زده بودند که پس دلت هوای آن جنده‌های توی کاباره‌ها را کرده است؟ و یا گفته بودند که گذشت آن زمانها که شما جاکش‌ها برای آن خواننده‌ها شعر و سرود می‌ساختید!.. و حتا وقتی که برایشان محرز شده بود که او هیچ ارتباطی با دارودسته کودتا نداشته ورقه‌هایی را جلو او می‌گذاشته‌اند و بازجویش با کنجکاویی شهوانی وادارش می‌کرده که بنویسد کدام یک از زن‌های خواننده را برای کدام یک از مقامات وزارتخانه محل کارش می‌برده است با اسم ورسم کامل.
من از همان نظر اول حدس زده بودم که او را به جرمی واهی گرفته‌اند درست مثل خودم. این را به دامادش گفته بودم و برایش از آن روز درگیری مسلحانه در شهر گفته بودم که اتفاقی من را در پیاده‌رو گرفته بودند. در کیف دستیم نمونه‌های تصحیح شده شعرها و داستان‌های یک مجله ادبی بود که داشتم به چاپخانه می‌بردم و دو نشریه از یک گروه کمونیستی ( آن روزها هرچه از نشریات سیاسی به دستم می‌رسید با ولع می‌خواندم .) فرصت نشد محتوای کیفم را توی جوی خیابان خالی کنم. گردباد جمعیت من را ناگهان در خود گرفته بود و با خود می‌برد. عجیب اینکه در طول بازجویی هیچوقت بازجویم از آن دو نشریه چیزی نپرسید. اما هربار لب‌های همیشه خشکش را با زبان مرطوب می‌کرد و نوک خودکارش را روی کلمات تصحیح شده شعر یا قصه‌ای می‌گذاشت و از من می‌پرسید، " این یعنی چی؟" و وقتی از توضیحات من سردرنمی‌آورد عصبانی می‌شد. یکبار که فکر کرده بود دارم مسخره‌اش می‌کنم چنان با نوک خودکارش پشت دستم کوبید که هنوز جایش مانده است.

گاهی فکر می‌کردم که آیا بهتر نیست این هم‌‌بند سابق را به حال خود بگذارم؟ آدمی بهت زده با آن چشم‌های بی‌‌نگاه دیگر همان نبود که من در زندان می‌شناختم. پرونده بسته‌ای بود که باید فراموش می‌شد. اما در همان حال حسی گنگ راحتم نمی‌گذاشت و سوآلاتی وقت و بی‌وقت به ذهنم می‌آمد که برایشان پاسخی پیدا نمی‌کردم. آیا او چیزی را از رفتنش پیش قاضی در آن روز آخر از من پنهان کرده بود؟ مثل همه جان‌به‌در‌برده‌ها از زندان در آن سال‌ها من تا آخرین لحظه نمی‌توانستم باور کنم که قدم از دروازه زندان بیرون گذاشته‌ام. پاهایم در هوای آزاد بیرون ناگهان بی‌وزن شده بودند و فقط این را می‌دانستم که نباید به پشت سر خودم نگاه کنم. چرا او آن روز، در ساعات آخری که با هم بودیم، هیچ التهاب و اشتیاقی برای بیرون رفتن از خود نشان نداده بود؟ این را حالا به یاد می‌آوردم. ما هردو را با چشم بند از محوطه بندها بیرون برده بودند. در مسیری که بیخودی پیچ و واپیچش می‌دادند به زمین اسفالتی و هوای باز قدم می‌گذاشتیم . بعد یک سر بالایی بود و مدخل خنک یک ساختمان. برای او چشم بند لازم نبود. کافی بود عینک را از چشمش بردارند تا به کلی جهت یابی خود را از دست بدهد. آنجا از پلکانی شسته و رفته بالا می‌رفتیم ( از زیر چشم بند می‌توانستم ببینم) و بعد پاگردی بود و باز ردیف پله‌ای دیگر تا در طبقه دوم به تالار به اصطلاح دادگاه می‌رسیدیم. چشم‌بند را که از روی چشم‌هایم برداشتند تا مدتی نمی‌توانستم نور تند آفتاب را درآن اتاق تاب بیاورم و صورت قاضی را در پشت میزی بزرگ در هاله‌ای بنفش رنگ می‌دیدم. در یک طرفم دوپنجره با شیشه‌های چهارگوش بود و دری با دو لنگه باز رو به بالکنی هره دار و آسمانی آبی...
دامادش آن عکس دسته جمعی او را با گروه موزیکال به رسم یادگاری به من داده بود. انگار که می‌خواست این آخرین مدرک جرم را هم از خودشان دور کند. آن را با احتیاط در پاکتی گذاشت و به دستم داد. عکس را در کیفم گداشته بودم و گاهی سرکارم آن را درمی‌آوردم و در فواصل سند نویسی (در یک دفتر ثبت اسناد شغل موقتی پیدا کرده بودم)، استکانی چای برای خودم می‌ریختم و عکس را تماشا می‌کردم. آن ترانه کوچه بازاری را هم که لابد همان زمانهای گرفتن عکس سروده بود برای خودم زمزمه می‌کردم. حتا در آن عکس هم زیر نور تند چراغ‌های صحنه قیافه یک آدم میانسال را داشت. مشکل بود تصور اینکه این آدم اصلا یک زمانی جوانی وعاشقی کرده است، اما کلمات ترانه‌اش چیز دیگری می‌گفت. نوازندگان در عکس همه سرخوش با چشمانی مخمور به زن خواننده یا همچون او در گوشه عکس توی دوربین زل زده بودند. همه چیز ناگهان زیر و رو شده بود، بی‌آنکه درآن لحظه لبخند زن خواننده توی دوربین حتا تصورش هم به مخیلۀ یکی از آنها رسیده باشد که جمع‌شان بزودی ازهم پاشیده خواهد شد مثل خیلی جمع‌های دیگر و تنها عکسی از آن باقی خواهد ماند که باید از چشم بازجو پنهانش می‌کردند:
"... گذشت آن زمانها که شما جاکش ها برای خواننده‌های کاباره‌ها شعر و سرود می‌ساختید!"
به سرم زده بود که یکی از روزها طرف‌های غروب خودم را به آن تکه زمین بایر برسانم و او را زیر درخت توت غافلگیر کنم و بگویم:
" حالا چرا اینجا؟"

گاهی برای خودم تصور می‌کردم که در جای او روی آن نیمکت نشسته‌ام چشم دوخته به نقطه‌ای که معلوم نبود کجاست. به‌یاد می‌آوردم که آنجا، اطراف نیمکت، شیره توت‌های ریخته از درخت زمین را به رنگ قهوه‌ای درآورده بود. آنسوتر، بقایای چرخ و فلک مثل پرنده‌ای مدفون چنگال‌هایش را از خاک بیرون آورده بود و جا به جا تکه پلاستیک‌هایی مثل بادبان‌های لرزان لابلای بوته خارها گیر کرده بودند. آن روز درحالیکه وانمود می‌کردم به حرف‌های دامادش گوش می‌کنم با دقت دور و برم را نگاه می‌کردم وحتا لحظه‌ای روی نیمکت نشستم، درست همانجا که او از قرار هرروز می‌نشست. زمین بایر در برابرم تا پشته‌ای خاک سوخته از آفتاب پیش می‌رفت و از آنجا با گودال یک مسیل قطع می‌شد که ادامه آن هرچه بود از چشم پنهان می‌ماند. دشتی بی‌انتها که در گرد وغبار افق فرو رفته بود. تنها یکی دو دودکش کارخانه آجر پزی، یا چه می‌دانم، پلاستیک سازی، در آن دورها نشان می‌داد که شهر هنوز تمام نشده است. آن درخت توت حتما آخرین درخت از یک توتستان قدیمی بود که درخت‌های دیگرش را به مرور زمان قطع کرده بودند. فوج فوج گنجشک‌هایی در آن ساعت غروب از آسمان در شاخه‌هایش فرود می‌آمدند و جیک جیک کنان به آنهای دیگر می‌پیوستند.
قاضی به من گفته بود:
" باید خدا را شاکر باشی که از اول پرونده‌ات دست این برادر افتاد..."

از زیر ابروهای آویخته نگاهی به بازجوی پرونده‌ام انداخت که طرف دیگر میز نشسته بود و باز رو به من برگرداند و گفت:
" ...والا که حالا حالاها اینجا می‌ماندی. "

این را گفت و به من خیره شد. نگاه تیزش را نمی‌توانستم تاب بیاورم. حرفش را ادامه داد،
"...تازه خیلی خوش شانس بوده‌ای که همان شب اول توی اون شلوغی‌ها سینۀ دیوارت نگذاشتند! "

آن شب من هم چشم بند زده در میان بازداشت شده‌های درگیری خیابانی در راهرو افتاده بودم. بازجوها می‌رفتند و می‌آمدند و هربارهم دست‌ یا پاهایی آش و لاش شده را لگد می‌کردند تا یکی را کشان کشان برای محاکمه سرپایی بیرون ببرند و بعد صدای رگبار بود در میان ضجه‌ها و فریادهای توی راهرو که قطع نمی‌شد. طولانی‌ترین شبی که در زندگیم دیده بودم. قاضی خودکاری را مثل نی قلیان نزدیک لبهایش برده بود و چشم از من برنمی‌داشت. نگاهم را از او می‌دزدیدم و در همان حال محو تماشای نگین عقیق انگشترش شده بودم که مثل یک قطره خون دلمه شده روی انگشتش به چشم می‌خورد. گاهی که این صحنه را در کابوس‌هایم می‌دیدم قاضی من را زیر سوالاتی بی‌ربط می‌کشاند، اوراق پرونده‌ام را پاره می‌کرد و با فریاد توی صورتم می‌پاشید و دستور می‌داد که من را به بند برگردانند. ازخواب می‌پریدم در حالیکه بدنم خیس عرق سردی شده بود و تا مدتی نمی‌دانستم کجا هستم. حالا در شب‌های بی‌خوابی یک سر پرگاری خیالی را روی این صحنه می‌گذاشتم و سر دیگرش را روی آن تکه زمین بایر و می‌چرخاندم. چه چیزی آن روز میان او و قاضی در آن اتاق رفته بود که من نمی‌دانستم؟ دایره‌ای خالی در ذهنم ترسیم می‌شد که فقط با حدس و گمان‌های خودم می‌توانستم آن را پر کنم و روز بعد مثل جزییات یک کابوس همه را از یاد می‌بردم یا در واقعی بودنشان شک می‌کردم. قاضی آن روز از من سوالی نکرده بود. اوراق تعهد را قبلا امضا کرده بودم. غروب همان روز از زندان آزاد شدم.
می‌گویند در عالم رویا یا کابوس ما صداها را نمی‌شنویم و بوها را هم. حتا یک رنگ را اگر در رویا دیده‌ باشیم به بیداری به سادگی فراموش می‌کنیم. آن شب و به گمانم در حالتی میان خواب و بیداری بود که بار دیگر خودم را در آن تالار دادگاه می‌دیدم. روی همان صندلی فلزی دربرابر قاضی نشسته بودم. عجیب اینکه، این بار نه تنها جزییاتی بیشتر از آن روز را به یاد می‌آوردم بلکه بویی، مخلوطی از بوی چرم و پهن اسب را حس می‌کردم. با خودم گفتم که پس آن ساختمان زمانی مقر فرماندهی یک پادگان نظامی بوده است و آن طبقه پایین هم اسطبل اسب‌ها. تاریخ ورق خورده بود اما ته مانده آن بو حالا هنوز زیر سقف بلند و هلالی‌های آجرکاری شده آن راکد مانده بود. این ساختمان به کلی با ساختمان سنگ و سیمانی بندها فرق داشت. گلوگاهی بود که زندانی از آن یا به بیرون می‌رفت و یا هرگز دیگر رنگ آفتاب و آسمان بیرون را نمی‌دید. در آن حالت خواب و بیداری، همچنانکه آن روز در عالم واقع، میز بزرگ چوبی که قاضی پشت آن نشسته بود و تمثال‌های پشت سرش کوبیده به دیوار همه در نظرم موقتی می‌آمد. روی دیوار پشت سر قاضی سیخک یک بخاری دیواری از میان چهارچوب دو تمثال بیرون زده بود با دستگیره‌ای به شکل کله یک گوزن و به یاد می‌آوردم که سالها بود از آن بخاری‌های دیواری ندیده بودم. سیخک را می‌چرخاندند تا گرمای هیزم‌های شعله‌ور به داخل اتاق رانده شود. قاضی با خودکار نزدیک دهان حالا پیش از ابلاغ حکم آزادی با او اتمام حجت می‌کرد، شمرده شمرده، و با لهجه‌ای غریب که معلوم نبود مال کجاست. حتما بازجوی او در آن لحظه روی تکه کاغذی از پرونده جلو رویش خط خطی می‌کرده است. قاضی چشم در چشم او ( همچنانکه در چشم‌های من) یک لحظه مکث کرده بود تا تاثیر کلماتش را روی زندانی سبک و سنگین کند. در سکوتی ناگهانی آسمان بیرون، انگار که حجمی شفاف از فیروزه، از لابلای هره‌های بالکن به داخل تالار سرریز کرده بود، درست به فاصله دراز کردن یک دست، و او که نگذاشته بود قاضی حرفش را تمام کند، با صدایی لرزان و بی اختیار بر زبانش آمده بود:
" چشم ..."

و به دنبال حرف او گنجشکانی که آنها هم ساکت شده بودند، از بیرون ، از لابلای سرشاخه‌های درختی که تا طبقه دوم بالا آمده بود، بار دیگر جیک جیکشان را از سرگرفتند...
از جا پریدم و روی تختم نشستم. با صدای بلند و همچون ادامه هذیانی به بیداری بر زبانم آمد که "... تو چرا این را به من نگفته بودی؟" از خودم می‌پرسیدم که چرا تا آن شب صدای گنجشک‌ها را از توی بالکن به یاد نیاورده بودم؟.. میخکوب در جای خود به هیچ چیز دیگری نمی‌توانستم فکر کنم. هیابانگی از جیک جیک هزاران گنجشک در سرم پیچیده بود. زنجیره‌ای از صدا که از زمان و مکان بیرون می‌رفت.

فردای آن شب نزدیکی‌های ظهر به بهانه‌ای از دفتر ثبت بیرون آمدم. بی‌قرارتر از آن بودم که تا آخر وقت آنجا بمانم. نهاری سرپایی خوردم و مدتی را به تورق کتاب‌های تازه روی پیشخان کتابفروشی‌ها گذراندم. حساب کرده بودم که باید خودم را نزدیکی‌های غروب به آن تکه زمین بایر برسانم. آن قدر وقت داشتم که در خیابان‌های آن حوالی و در مسیر احتمالی پرسه زدن‌های او ساعتی را قدم بزنم. حتا وارد قهوه خانه‌ای شدم و استکانی چای خوردم. راهی را برای ورود به زمین بایر پیدا کردم که او من را نبیند. با قدم‌هایی بی‌صدا به نیمکت نزدیک شدم. نیم‌رخش به طرف من بود و جایی در افق روبرویش را نگاه می‌کرد. کنارش روی نیمکت نشستم. جیک جیک گنجشکان حالا دیگر صدایی در خیالات خودم نبود. آن درخت توت پیر تنۀ تنومندش را انگار که در رقصی بی‌زمان در آخرین شعاع‌های سرخ روشن خورشید پیچ و تاب داده بود و از لابلای شاخ و برگ‌هاش صدای گنجشک‌ها می‌آمد. درهمان حال کلمه‌ای که او وسط حرف قاضی گفته بود در گوش‌هایم زنگ می‌زد که "چشم..." فقط همین را گفته بود. سرش را به طرف من برگرداند و در چشم‌هایم خیره ماند. دلم می‌خواست به او بگویم که من هم صدای آنها را می‌شنوم. اما نیازی به رد و بدل کردن هیچ کلمه‌ای میان من و او نبود. گنجشک‌ها، مثل همان روز در برابر قاضی، از چیزی سوال نمی‌کردند، طعنه نمی‌زدند، از بالای سرِ ما صدایشان را درهم انداخته بودند و فقط تکرار می‌کردند:
"چرا چشم؟..چرا چشم؟..چرا چشم؟.."
دستم را روی شانه‌اش گذاشتم. آرام او را از روی نیمکت بلند کردم. هیچ مقاومتی نمی‌کرد. دستم را حمایل شانه‌‌اش کردم و او را پیش از تاریکی هوا به خانه بردم.


دیدگاه خود را ثبت کنید



* وارد کردن ایمیل اجباری است.بدرستی ایمیل راوارد کنید.
* وارد کردن نام اجباری است.بدرستی نام راوارد کنید.
* وارد کردن متن اجباری است. متن دیدگاه راوارد کنید.