شعري از مصطفا شهن


لبریز از سرم
روی سینه ام را سوزاند
اتاقی بی پنجره
عده ای بیش از زیاد
پشت در پشت
روی هم تلنبار
غلت و بی هوا
توی بغلم حل از دور کمرش
چرخی زدم بالا
لای پستان هاش
کاش ...
بمبی گلویم را منفجر
و بین الحرمین را تر
که دخیل چفت کردم روی لب هاش
دعای آزادی به ستون ران هاش
لای خیس از قداست
زمین، دیوار را بغل
و نور به شبستان گسل
اما ... کسی فرار را کمی بغل


دیدگاه خود را ثبت کنید



* وارد کردن ایمیل اجباری است.بدرستی ایمیل راوارد کنید.
* وارد کردن نام اجباری است.بدرستی نام راوارد کنید.
* وارد کردن متن اجباری است. متن دیدگاه راوارد کنید.