بررسي فضازمان متني در كتاب تختخواب ميز كار من است-مهدي نادري

منتشر شده در كتاب "اين سوال ابدي" و مجله فايل شعر

5 همان‌طور که در بحث فضازمان متنی در ادبیات نومدرنیستی مطرح شده، زمان به دو گونه‌ی تقسیم‌پذیر(علمی) و تقسیم‌ناپذیر(شهودی)تقسیم می‌شود. در مباحث علمی، مثلن در ریاضیات و فیزیک، برای ساده‌سازی روابط، سعی می‌کنند تا فرمول‌ها و مولفه‌ها را تا حد امکان، ساده کنند تا بتوانند جهان را بهتر و روان‌تر توضیح دهند. زمان از جمله مولفه‌هایی‌ست که برای عموم مردم و برای علم و تکنولوژی، در طول شبانه‌روز، باید تقسیم‌پذیر باشد تا معادلات و اساس زندگی توضیح‌پذیرتر و قابل فهم‌تر باشد و قابلیت برنامه‌ریزی داشته باشد. اما بر خلاف آن، در ادبیات، زمان مولفه‌ای نیست که قابلیتِ تقسیم به ریز‌مولفه‌های دیگر را داشته باشد، بلکه سیالیتی‌ست که بینِ آنچه در گذشته رخ داده و آنچه در حال اكنوني رخ می‌دهد و آنچه در آینده رخ خواهد داد، در تلاطم است. همان‌طور که برگسون تاکید می‌کند «زمان امری شهودی‌ست» پس گذشته و حال و آینده در برایندی مشترک می‌توانند این‌همانی داشته در هم اختلاط شوند، به گونه‌ای که نحوه‌ی روایت را از روایتی خطی با زمانی خطی و علمی دور کرده به داستان یا داستانک، چنان ساختاری شهودی اعطا کند که با داستان یا داستانکی صرف روبرو نباشیم، بلکه پلی باشد دو طرفه از شعر به داستان و از داستان به شعر. در نوشتار زیر سعی می‌کنم با بررسیِ کتاب «تختخواب میز کار من است» به بازخوانیِ فضا زمانِ متنی و شهودیِ موجود در آن پرداخته و از این طريق نشان دهم که چگونه به طور توامان به شعر نزدیکی می‌کنند. به عنوان اولین مثال؛ داستانِ «ختنه‌سوران» با روایتی خطی از سوار کردن یک روسپی در خیابانی سطح پايين شروع می‌شود. راوی با توصیف از اندام و چهره‌ی او، شورِ خود را نشانه داده و از این طریق، روایت ناگهان با سرعتی تند که مناسب حالِ راوی‌ست، به خانه می‌رود. جایی که راوی صحنه‌ی عشق‌بازی را بدل به سینمایی می‌کند که فیلم «با چشم‌هایی کاملن باز» در آن در حال اکران است. این موقعیت ادامه پیدا کرده تا زمانی که هم راوی و هم روسپی لخت شده و قرار است به اوج لذت جنسی برسند. اما ناگهان چشمِ روسپی به کیرِ راوی می‌افتد. آلتی که در کودکی ختنه شده و جای تیغ هنوز بر آن جا مانده است. تا همین صحنه، روایت به گونه‌ای یک‌دست و خطی جلو آمده و فاصله و شکستی در آن صورت نمی‌گیرد. اما در اين حین، این صحنه، راوی را به گذشته می‌برد‌. به زمانی که قرار است او را ختنه کرده و برایش جشنی ترتیب بدهند. همچنان که مشاهده می‌کنیم، حتی زمان افعال در این روایت، نه گذشته بلکه حال و حال استمراری‌ست. می‌زدند...می‌خواستند...می‌برد.‌..وغیره. بنابراین زمان با سیالیتی باورپذیر، گذشته را نه‌تنها به حال می‌آورد، بلکه نشان می‌دهد که گذشته همان حال اکنونی‌ست و حالا با روایتی طرف هستیم که راوی کودک، آن را بیان می‌کند، نه آن راوی که دنبال یک روسپی در خیابانی سطح پایین رفته بود. در دو سطر پایانی: «بی‌خود نیست که حتی در برلین...» با یک شکست روایت، روایت به قبل برگشته دوباره آنچه که به نامِ «حال اکنونی» می‌شناختیم رو می‌شود و از این طریق، موج سیالِ زمان باز به سمتِ زمانِ اکنون (از لحاظ زمان علمی) می‌آید . راوی در این داستان با استفاده از دو شکست روایت، زمان را به بازی گرفته و همچنان که شاهدیم؛ گذشته را به حال می‌آورد و بر آن منطبق می‌کند سپس در دو سطر پایانی، حال را از زیرِ گذشته بیرون کشید و داستان را به پایان ‌رساند. به عنوان مثال بعدي؛ در داستان «ملاقات هفتگی» با شیوه‌ای دیگر از نحوه‌ی برخورد راوی با سیالیتِ زمان روبرو هستیم. در داستان ملاقات هفتگی؛ روایت این‌گونه آغاز می‌شود که ماریا (روسپی) زنگ خانه را می‌زند و با این‌که اظهار می‌کند که: «ماریا هستم»، در سطر دوم می‌بینیم که مرد درون خانه می‌گوید: «خوش‌آمدی سارا!» دقیقن از سطر دوم است که مشاهده می‌کنیم؛ تقابلی سخت بینِ حال و گذشته در حال آغاز است. مردی که همچنان عاشق سارا، روسپیِ دیگری‌ست که یا او را برای همیشه ترک گفته یا مُرده است و حالا زمان گذشته‌ی خطی برای مرد، بدل به زمان حال خطي شده است و در کنار زمانِ حالِ واقعی (یعنی زمانی که ماریا وارد خانه‌ی او شده) در کنار یکدیگر قرار می‌گیرند و در تضاد آشکار با زمانِ علمی و خطی حضور پیدا می‌کنند. این تقابل در نحوه‌ی روایت همچنان ادامه پیدا می‌کند تا جایی که ماریا رو به عکسی قاب شده، از مرد می‌پرسد: «آقا صاحب اون عکس کیه؟» و مرد که غرق در بدنِ ماریا شده سخت در حالِ عشق‌بازی با اوست. تاجایی که به پاراگرافِ بعدی می‌رسیم، سطری که این‌گونه آغاز می‌شود: «سارا سراپای مرد را در بر گرفته...» و تا انتها با روایت عشق‌بازی سارا و آن مرد مواجه هستیم. در واقع دو رویکرد در برخورد با این رویداد وجود دارد؛ اول آن‌که در تقابلِ زمانی، زمانِ گذشته‌ که به روی زمان حالِ واقعی چنبره زده بود؛ پیروز شده و در نهایت، داستان با روایتی از سارا به پایان می‌رسد و در جنگِ بینِ این هردو زمان، آن‌چه‌که در گذشته‌ی خطی و زمان علمیِ گذشته رخ داده بر ماریا که حالِ واقعی‌ست پیروز می‌شود. دومین رویکرد؛ فانتزیِ جنسی‌ست که هنگام لذت جنسی رخ می‌دهد. یعنی تصور خوابیدن با فردی که در حالِ حاضر در آغوشِ شما نیست و به واقع شما با فردِ دیگری به ارگاسم رسیده‌اید. به عبارت ديگر، فردی که به‌طور فیزیکی در آغوشِ او هستید اما شخص دیگری در ذهنِ شما در آغوش شماست. این‌جا نقطه‌ای‌ست در اوج لذت جنسي كه لحظه‌اي‌ست بی‌بُعد که در بی‌زمانی رخ می‌دهد. یعنی در تقابلی که گذشته ‌و حال از ابتدای داستان با یکدیگر داشته‌اند؛ هیچ کدام پیروز نشده و روایت با یک فانتزیِ جنسی در بی‌زمانی رخ می‌دهد. چرا که مرد در واقع با ماریا به ارگاسم رسیده اما در ذهنِ او سارا او را به لذت رسانیده است، سارایی که هم‌اکنون از لحاظ فیزیکی و بصری در آغوشِ او نیست. پس بی‌زمانیِ رخ داده در پایان داستان حاصلِ شکست این هردو زمانِ خطیِ گذشته و حال است و این‌جاست که حتا سیالیتِ زمانی محو شده بدل به بی‌زمانی یا «هیچیِ مطلق» می‌شود. و اما به عنوان مثال پایانی، اشاره‌ای می‌کنیم به داستان «پاریس در دُبی». همان‌طور که می‌بینیم؛ داستان با روایتِ خطیِ نقاشی به نام آرشام آغاز می‌شود که در لندن زندگی می‌کند و برای لذت جنسی به هر سمتی می‌رود، بار اول به پاتوق گِی‌ها و بعد به محلِ لزبین‌ها شتاب می‌کند اما هردو جا با حالِ او سازگاری ندارند و حالِ او را بهم می‌زنند. پس به پاتوقِ دوجنسه‌ها می‌رود و بعد از گشت‌وگذار و دید زدن، تصمیم به خوابیدن با فردی دوجنسه می‌کند اما زمانی که می‌خواهد با او بخوابد، ناگهان حالش از خودش و او بهم خورده و بدونِ اینکه سکس کند آن‌جا را ترک کرده به خانه می‌رود و بعد از مدتی روی تخت دراز می‌کشد‌. تا زمانی که آرشام روی تخت دراز کشیده با روایتی خطی و این‌زمانی و با زمانی خطی روبرو هستیم. اما پس از آن، روایت دچار شکست شده و با تغییرِ زمانی روبرو هستيم. راوی فضای داستان را به سمتِ «لاله» می‌برد. لاله‌ای مانده از زمان گذشته‌ی خطی، معشوقه‌اي كه يادگار او در ايران است و آرشام در تمام این مدت (بعد از مهاجرت)، در تمام معشوقه‌ها و تمام آغوش‌ها در لندن، دبی و پاریس دنبالِ او می‌گشته است. مولف با استفاده از شکست روایت و سیالیتِ زمان، فضاي داستان را به سمتِ فرودگاهی می‌برد که از آن‌جا تبعیدش به خارج از کشور آغاز شد. همچنان که در دو داستان قبل دیدیم، در این داستان نیز گذشته‌ی خطی واردِ حالِ واقعی شده و بر آن منطبق مي‌شود. گستره‌ی این انطباق رفته رفته بیشتر شده تا زمانی که آرشام بعد از پرواز از تهران به دليل تاخير و پرواز هواپيماي بعدي، بايد یک شب در دُبی اقامت داشته باشد. آرشام در برخوردی که با زنِ سیاه‌پوست در دبي داشت، دوباره داستان را با استفاده از موجِ زمانی به سمتِ پاریس و زمانی که به همراه سیاه‌پوستی به خانه‌ی دوستِ نویسنده‌ای رفته بود، می‌برد. این‌جاست که راوی-مولف زمان گذشته‌ای را که بر حالِ اکنونی منطبق کرده بود، حالا با زمان آینده‌ی خطی این‌همان می‌کند. چرا که آرشام بعد از دُبی به پاریس می‌رود و از آن‌جا به لندن می‌شتابد. همان‌طور که مشاهده می‌کنیم؛ زمانِ حال کنار گذاشته شده و گذشته با آینده منطبق و این‌همان می‌شوند. داستان ادامه پیدا کرده تا جایی که آرشام با زنی روسپی آشنا می‌شود و برای سکس به خانه‌ی او در دبی می‌رود، جایی که تابلوی عکس یا نقاشی بالای تخت ا‌ست. به‌طوری‌که توجه آرشام را چنان به خود جلب کرده که عینِ همان را بعدن در خانه‌ی خود در لندن قرار می‌دهد. زمانی که زن روس نمی‌تواند آرشام را ارضا کند، جنده‌ای ایرانی به نام سارا وارد متن می‌شود. تا این‌جا با گسترشِ مساحت گذشته‌ی خطی بر زمانِ حالِ اکنونی مواجهیم و در دو سطر انتهایی؛ می‌خوانیم: «فرداست که روزنامه‌های عصر بنویسند، بی‌احتیاطیِ نقاشی که در تابلوی دو زن خوابیده بود، باعث و بانی مرگش شده». در واقع همانطور که در سطرهای بالاترِ داستان خواندیم؛ آرشام بعد از دلسرد شدن از سكس و ايجاد رابطه‌ي جنسي، تصمیم به خودارضایی کرده بود. درواقع زمانی که آرشام خودارضایی می‌کند، ناچار به تخیل‌ است، تخیلی که با زمان ذهنی رخ می‌دهد، زمانی ذهنی که برخلاف زمان علمی، گذشته، حال و آینده را نمی‌شناسد و این هرسه، منطبق یافته روی هم عمل می‌کنند. او براي لذت از خود ارضايي خود، بايد عناصري از گذشته را كه پيشتر از آن‌ها لذت بسيار برده وارد متني كند كه در زمان حال واقعي در جريان است. از جمله‌ي اين عناصر؛ لاله در ايران، زن سياه‌پوست، زن روسي و سارا جنده‌ي ايراني در دبي هستند. آرشام اين چند نفر را با استفاده از زمان ذهني و موج سيال زماني به زمان حال واقعي احضار كرده و از اين طريق زمان گذشته را روي زمان حال جاري مي‌كند. در واقع او طبق همان گفته‌ي برگسون، زمان را شهود كرده است. در پایان می‌توان گفت؛ در داستانک‌ها و داستان‌های اشاره شده، مولف با ایجاد موج‌های زمانی، سیالیتی را بینِ زمان‌های خطی ایجاد کرده، به‌طوری‌که زمان‌های گذشته، حال و آینده در روایت، با یکدیگر این‌همان شده و بر هم منطبق می‌شوند و از این طریق داستانک، فاصله و خلایی که بینِ داستان و شعر وجود دارد را پر می‌کند.


دیدگاه خود را ثبت کنید



* وارد کردن ایمیل اجباری است.بدرستی ایمیل راوارد کنید.
* وارد کردن نام اجباری است.بدرستی نام راوارد کنید.
* وارد کردن متن اجباری است. متن دیدگاه راوارد کنید.