جاده خاکی - پویان فرمانبر

می‌گذرد شعر
و آرام‌آرام
گم می‌شود گوشه‌ای
آدم‌ها از مترو می‌روند
برای چه؟
روشن می‌شود کولر
با دست‌های سیگارى
و ‌کنترل آنقدر دور
که دود می‌شوند
ازدحامى كه پياده
تا سرِ سرخ‌شان
هوایی بخورد
يا بشود گم
گوشه‌ای
که با کبریت
سيگارى
و از سرما
شعری بسوزد
که جای شعر
هدیه می‌دهد سرما
سرمايه مى برد
از جعبه كبريت را
برای چه؟
(منتشرشده در مجله فایل شعر ۵)


دیدگاه خود را ثبت کنید



* وارد کردن ایمیل اجباری است.بدرستی ایمیل راوارد کنید.
* وارد کردن نام اجباری است.بدرستی نام راوارد کنید.
* وارد کردن متن اجباری است. متن دیدگاه راوارد کنید.