اندر باب بی خاصیتیِ ادبیات در ایران -محمد حسین اسماعیل زاده‍

باستان شناسان و جامعه شناسان عقیده دارند اساس الگوهای زندگی مدرن در دوره ای به نام نوسنگی تغییر کرد؛ پیش از آن انسان به شکلی انفرادی زندگی می کرد و تمام تلاشش برای زنده ماندن بود. اما زمانی رسید که انسان پی به شیوه های تولید برد و این کشف، راه را برای زندگی پیچیده تر فراهم کرد. دوره ای که باستان شناسان و مورخان آن را انقلاب نوسنگی می نامند. شیوه ی معیشتی بر اساس تولید (دامداری، کشاورزی، صنعتگری) امکان گردهم آبی بزرگ تر را برای مدت های طولانی تر از پیش، فراهم ساخت. چنین اجتماع های بزرگ تری، سبب پیدایش مکانیزم ها و روندهای تقسیم کار و اصول و مقررات اجتماعی و فرهنگی برای صلح و آرامش اجتماعی شدند. تقسیم کار، نظامی طبقاتی بر اساس مهتری و کهتری پدید آورد و پس از چندی ثروت افزایش پیدا کرد و این ثروت مازاد، می توانست برای افزایش موقعیت اجتماعی به کار برده شود. به نظر می رسد جامعه از آن دوران تغییر زیادی نکرده است و فقط تولیدات تنوع بسیار بیشتری پیدا کرده است. هنوز هم دست یافتن به شیوه های تولید سبب مهتری ست و جنگ شدیدی برای دست یافتن به آن وجود دارد. نظامی که از آن به نام نظام بازار نام می بریم. راست ها به وضع موجود راضی اند و این تاریخ کهن انسانی را، دلیلی بر طبیعی بودن نظام بازار می شمارند و بی عدالتی ناشی از آن را «شری ضروری» می دانند. اما چپ ها سعی کرده اند با تغییر ساختار تولید و توزیع بر این بی عدالتی یپروز شوند. این جا است که ابزاری مدرن به نام ادبیات و فرهنگ در خدمت توده در آمد تا بر این بی عدالتی پیروز شود و اثرهایی خلق شد که به شکلی تاریخی، ابزار مبارزه و روشنگری برای توده مردم در آمد و چه بسا در میدان هایی پیروز هم شد. شاید برای همین باشد که ادبیات چپ، بسیار مایه دار تر از ادبیات «بی تفاوت» است و شاید امبرتو اکو حق داشت که می گفت: «ادبیات واقعی، درباره بازندگان است». تب استفاده از ادبیات با تاخیر به کشور ما هم رسید و روشنفکران سعی کردند که از این ادبیات برای روشنگری استفاده کنند، اما همواره شکایت داشته اند که این ادبیات، همان طور که در کشورهای مبدا خود کوبنده است، انگار که به شرق می رسد خاصیت خود را از دست می دهد و بی اهمیت می شود.
شاید بتوان دلیل آن را با توجه به همین تاریخی که به کوتاه بیان شد، گفت. ادبیات توده در خاستگاه خود برای مبارزه با اختلاف طبقاتی و فرا آمدن به این جبر تاریخی تولید شد، اما همان ادبیات وقتی به شرق پا می گذارد، تبدیل به ابزاری می شود برای بالا بردن طبقه اجتماعی و متمایز شدن، یعنی دقیقا همان کاری که سرمایه داری از آن دفاع می کند و آن را لازمه پویایی جامعه می داند. اینجاست که ادبیات کوبنده در اشکال مختلف خود (داستان، سینما، تئاتر ...) با ذات خود بیگانه می شود. برتری در تولید در تمامی شکل آن (تکنولوژی، فناوری، ادبیات و ..) به غرب دست بالاتری بخشیده است و برای مردمان کشورهای توسعه نیافته، آگاهی داشتن از این امور و نزدیک بودن به آن، دقیقا نقشی را بازی می کند که داشتن ثروت مازاد در دوران نوسنگی و یا داشتن ابزار لوکس و غیر ضروری در کشورهای سرمایه داری: اصرار و نشان دادن طبقه ی اجتماعی وارسته. تا این جا شاید نتوان ایرادی گرفت و حتی بتوان آن را هم در جهان پست مدرنِ غیر مسئول، شیوه ای از زندگی دانست، اما نتیجه ی آن این می شود که توده به تمامی این جلوه های متفاوت از زندگی خود، با دیده شک و تردید بنگرد و چه بسا صاحبان این امور، از دید مردم به چشم غیرخودی نگریسته شوند و این تولیدات خاصیت روشنگری و آگاهی بخشی را در کشورهای وارد کننده این تولیدات فرهنگی پیدا نکنند. آن وقت است که داد روشنفکران در می آید و به علت بی تفاوتی مردم به تمامی مظاهر روشنفکری، ناامیدی آنان را فرا می گیرد و به شکلی ناخودآگاه، غرب بیشتر برای شان کلبه آمال می شود، بدون آن که بدانند طبق معمول، در بر همان پاشنه می چرخد و مهتران باز هم دیواری کوتاه تر از توده برای ملامت پیدا نکرده اند.


دیدگاه خود را ثبت کنید



* وارد کردن ایمیل اجباری است.بدرستی ایمیل راوارد کنید.
* وارد کردن نام اجباری است.بدرستی نام راوارد کنید.
* وارد کردن متن اجباری است. متن دیدگاه راوارد کنید.