نقد شعر کالج-ياشار امانى

‎این‌جا نشسته‌ام
‎و خاک زنى‌ست
‎که رویش درآمده از آب بهتر
‎گل را لگد مى‌كند سرم
‎سرما در اين شومينه
‎گل مى‌برد به گورستان
‎حتى عمود نمی‌‌شود این چوب
‎که روبروم نشسته
‎برای مرد
‎و حتى مرده مى‌كشد خط و نشان
‎نشانی‌‌اش
‎ روى من گم
‎منی که بیل شدم
‎برای کَندنِ زن
‎حقیر شدم
‎و شستمش مثل زنى که ریختم روش
‎تا جوش بخورد
‎زیر آفتاب
‎پای این گور

‎این‌جا نشسته‌‌ام
‎و آب تكان نمى‌خورد

فاطمه قهرمانی

(فمينيست شخصى است كه به برابرى اجتماعى، سياسى و اقتصادى هر دو جنس معتقد است.!)
"چيماناندا انگوزى آديچى"

"فمينيستِ روشن‌فكرى يا روشن‌فكرِ فمينيستى؟!"

همان‌طور كه مى‌دانيد ما انسان‌ها در زندگى روزمره‌ى خود با سلسله‌اى از اتفاقات و جريان‌هايى روبرو هستيم كه بعضن از درونِ ما نشأت گرفته و اغلب دستخوش تغييراتِ زيادى در زندگى و سبك زيستن ما مى‌شوند.!
جرياناتى كه با كمى تعمق و چيرگى بر پوسته‌ى ظريف و يك‌سو با جامعه، درونى بيدادگر و ضدِ همان جامعه را داراست! پس بايد از همين حالا تذكر داد:(لطفن مواظب باشيد.!) با خواندنِ چندين باره‌ى شعر فوق و كنار زدنِ پرده‌ی بكارتِ آن براى امتحانِ تخمك‌ها و تمخين حد و فعاليت آن‌ها براى بارورى به اين نتيجه رسيدم كه ما با "زنى فمينيستِ ضدِ فمينيست " طرفيم و از جايى‌كه قصد دارم آن‌را بر اصول و پايه‌ى قواعدِ "ساختارگرايى جزيى‌نگر" و "سميولوژى" بررسى كنم، اميدوارم ديد و دستگاهى صحيح را براى عشق بازى با اين "مدوساى" زيبا رو اما سنگ‌سار كننده برگزيده باشم.!
همان‌طور كه ملاحظه مى‌كنيد اثر داراى پنج اپيزود است كه به هركدام به‌صورت جداگانه مى‌پردازيم.

"اینجا نشسته‌ام
و خاك زنى‌ست
كه رويش درآمده از آب بهتر"

در آغاز با كلى گويىِ شاعر پيرامونِ زن‌ها و ديد خود ويژه‌ى او نسبت به اين مسئله طرفيم؛ اگر فرض برخاك، نشانه‌ى كدرى و نامشخص بودنِ چهره‌ى زن در اطراف مولف باشد، مى‌توانيم اين برداشت را داشته باشيم كه اين نامعلومى و تار بودن را در جامعه‌ى خود براى زن‌ها پذيرفته است و با سطرِ بعد كه اظهار مى‌كند همين شكلك‌هاى نامشخص از آب (نماد روشنايى و وضوح) بهتر هستند، بر اين فرضيه مُهرِ تاييد مى‌خورد.!
شاعر جايى نشسته است و به تار و مبهم بودنِ خود و هم‌نوعان خود اعتراف مى‌كند و چون مى‌داند كه راهى براى رهايى از اين وضعيت ندارد، نقش يك فمينيستِ شكست خورده را در قِبال پذيرش اين امر بازى مى‌كند.!

"گل را لگد مى‌كند سرم
سرما در اين شومينه
گل مى‌برد به گورستان
حتا عمود نمى‌شود اين چوب
كه روبروم نشسته.."

در ميكرومتن بعد با نشانه‌هايى يك‌دست از قبيلِ "گل، سرما، شومينه، چوب" بر مى‌خوريم كه به نقش هر كدام به طورِ جداگانه خواهيم پرداخت.
لگد كردن گل توسط سر، نوعى بازى زبانى و برخورد متفاوت با كلمات را به‌وجود آورده است كه با گسستنِ نُرم عادى زبان به نوعى آشنایی‌زدايى منجر شده و به چند تأویلى (هرمونوتيك) شدن اثر كمك كرده است.
اگر فرض را بر نمادِ زيبايى بودنِ گل بگيريم به اين نتيجه مى‌رسيم كه ذهن و افكارِ مولف با سوالات و اتفاقات زيادى مشغول و نامتمركز شده است و از فرطِ دخولِ اتفاقات و ايده‌هاى نااميد كننده و منفى، جايى براى زيبايى و هضم آن نمانده است.!
در ادامه با كلمه‌ى سرما مواجه مى‌شويم كه خود به تنهايى تأويل‌هاى مختلفى را به مخاطب القا مى‌كند و منظور از آوردن آن در اثر مى‌تواند دليل بر ويران شدنِ شومينه يا قلبِ تپنده و گرم شاعر باشد كه در حال يخ زدن است.
بعد دوباره اعلام مى‌كند كه قلب من زيبايى‌ها (گل) را به گورستان مى‌برد.
در سطر بعد با كلمه‌ى "چوب " طرفيم!
آيا چوب نشان بر اعتراض است؟!
آيا مخاطب از طرحِ اين نماد در اثر خواستار اعتراضِ مردم و عمود كردن چوب‌ها يا همان انديشه و فكرهایشان بوده است؟! يا راهى جديد براى طرح و اعمالِ خواسته‌ی شاعر (روشنفكرى فمينيست) به عام و تأثير گذارى بر افكارِ آن‌ها بوده است؟!
شاعر در واقع در اين شعر با ديدى شكست خورده وارد شده و از اواسط آن جرئت گرفته و دوباره دست به دريدگى و اعمالِ خواسته‌هاى خود اعم از برابرىِ با جنسِ مخالف مى‌زند. در آخر نيز مى‌گويد " كه روبروم نشسته" كه به سطر قبل فلش بك زده و مى‌گويد چوبى كه عمود نمى‌شود روبروم نشسته؛ يا با بيانى شفاف‌تر، مردمى كه حتا كوچكترين اعتراض هم نمى‌كنند روبروم نشسته‌اند و درد و غم او نيز همين است.!

"براى مرد
و حتا مرده مى‌كشد خط و نشان
نشانى‌اش
روى من گم
منى كه بيل شدم
براى كندن زن
حقير شدم.."

در ادامه مى‌گويد "براى مرد
و حتا مرده مى‌كشد خط و نشان" كه در اين جا فاعل مشخص نيست و نمى‌توانيم منظور شاعر را از كسى كه براى مرد و مرده مى‌كشد خط و نشان بدانيم.؟!
اما با وجود واژه‌ی "مرد" كه هميشه نماد استقامت و ايستادگى بوده است، شاعر به تحكيم نمادهاى اپيزود قبل پرداخته و نشانى خودش را هم حتا گم كرده است و مى‌گويد "منى كه بيل شدم" يعنى شاعر به نوعى خود را باعث و بانى اتفاقات رخ داده مى‌داند و مى‌گويد مثل يك بيل شده است كه تخريب مى‌كند و خواستار كندن زن و به‌نوعى ديگر برقرارى رابطه‌ى جنسى با اوست!
زن؟! يعنى راوى اين شعر مرد بوده است و ادعاى زن بودن را كرده است؟! يا هم‌زمان با دو راوى مواجهيم كه افكار خود را در اثر گنجانده‌اند؟! و يا اين‌كه با فمينيستى روشن‌فكر طرفيم كه در كنارِ واقف بودن بر جامعه‌ى زنانه و جانب‌دارى از آن، به جامعه‌ى مردانه هم پرداخته و از او نيز دفاع مى‌كند؟! اين موضوع و پرداختن در شعر، اصلِ اندروژنى است. يعنى اساسن به‌دليلِ فراجنسيتى بودنِ شعر، مخاطب در حينِ خوانش پى به جنسيت راوى و عواطف و خواسته‌هاى يك جنسِ خاص نمى‌شود.
راوى سعی در به تصوير کشیدن تحقير و حسِ مردان در حين مواجهه با زنان داشته و تنهايىِ زنانه و نااميدى و پوچى آن جنس ضعيف را به مردان هم نسبت داده است و بيان مى‌كند كه مشكلات جامعه و عصرِ حاضر همه جنس گير است! ( براى كندن زن
حقير شدم)
مورد ديگرى كه بايد به آن پرداخت معضل اجراى فرميك سطرها براى جلوگيرى از سكته‌ى خوانش است كه در اين قسمت احتياج به تقطيع مناسب دارند:
" براى مرد و حتا مرده مى‌كشد خط و نشان
نشانى‌اش روى من گم
منى كه بيل شدم
براى كندنِ زن
حقير شدم.."
.
.
.
"و شستمش مثل زنى كه ريختم روش
تا جوش بخورد
زير آفتاب
پاى اين گور.."

از اين اپيزود به بعد با ديدى متفاوت به آن چه در ابتدا با آن مواجه بوديم طرفيم؛ در اينجا شاعر قصد داشته معضلات جامعه‌ى هم‌عصر و خلاصگىِ تمام امور در يك امر، "سكس" را به مخاطب يادآورى كند.
"شستمش مثل زنى كه ريختم روش"
اين سطر به مخاطب تأويل‌هاى زيادى داده و با فلش‌بك به اپيزود قبل و تداعى واژه‌ى "منى" در سطر "منى كه بيل شدم " ارضا شدن و ريختنِ اسپرم مرد بر روى زن را نشان داده و با تأويلى متفاوت و سطحى ديگر، ريختن خاك بر روى زن را در ذهن مخاطب مى‌گُنجاند و به‌نوعى ديگر خواهان آن است كه رابطه‌اى مابين اين سطرها ايجاد كند
كرده (تعادل شعرى) كه به مخاطب يادآورى كند حتا شهود و شهوت سكس نيز تا ارضا شدن ادامه دارد و با ارضا شدن طرف مقابل، مفعول را زنده زنده در گور مى‌كند. كلمه و نماد "آفتاب" نيز دالى‌ست كه بر روشن بودن اين مسئله‌ى مشمئز كننده و حيوانى دلالت مى‌كند و اظهار مى‌كند اين اتفاقات در جامعه روشن، بديهى و عادى‌ست و كسى پيدا نمى‌شود كه چوبش را در برابر اين امرِ وحشتناك و مخرب عمود كند.

"اينجا نشسته‌ام
و آب تكان نمى‌خورد"

حالا نشسته و نشست را نماد سكون مى‌داند، سكونى گريبانِ آب (روشنايى) را هم گرفته است؛ راوى نشسته است و به آرامش و بى‌حالىِ پس از ارضا رسيده، نشسته است و به زنده به گور شدنِ زن فكر مى‌كند، به جامعه‌ى خودش، نابرابرى و پارگىِ بكارتِ عدالت..!
در جمع بندى و نگاهى اجمالى به كل اين شعر كه پيش از شعر بودن يك حقيقت است، بايد گفت كه با اثرى غنى از نمادها طرفيم كه اجراى درست و فرميك و برخورد با كلمات را مى‌فهمد و به جادوى كلمات آگاه است و آن‌ها را فقط براى برداشت يك منظور به‌كار نبرده، بلكه با دانش خود از تئورى‌هايى از قبيل هرمنوتيك و حسيت و نمادسازى در شعر، به خلقِ اثرى قابل ستايش دست زده است. اما موضوعى كه بايد به آن اشاره و به‌عنوانِ پيشنهادى از جانبِ مخاطب به مولف مطرح شود، گسترش ديد و ايدئولوژى شاعرانه است.
ما با آثارِ فمينيستىِ زيادى از اين قبيل طرف بوده و هستيم و همين‌طور گفتن از تنهايى و مرگ و كم ارزش بودن زن در جامعه‌ى فعلى ما خيلى پيشتر اپيدمى شده است. حالا ما منتظريم، در انتظارِ مريمِ روئين‌تن و كتابى هستيم كه با جسارت كامل در مقابل نابرابرى‌هاى هر دو جنسيت ايستاده و به جاى برگزيدنِ مرگ و بى‌تفاوتى براى عاقبتِ اين جنگ و قربانى دانستن خود در تمامىِ جرياناتِ عصرِ حاضر، خود را برنده‌ى صد در صد و صاحبِ حقِ مطلق بداند..!


دیدگاه خود را ثبت کنید



* وارد کردن ایمیل اجباری است.بدرستی ایمیل راوارد کنید.
* وارد کردن نام اجباری است.بدرستی نام راوارد کنید.
* وارد کردن متن اجباری است. متن دیدگاه راوارد کنید.